تاريخ :

وب سايت باريکان " يکي از روستاهاي شهرستان طالقان "

 
 
   

غول اسکولدر!

روستاها در سالهای نه چندان دور با حکایکبلایی فتحعلیت ال و غول و جن، انس و الفتی داشت و حکایتهای رنگارنگی از این موجودات بر زبان مردمان روستائی جاری بود.

از انجائی که قصه های اینچنینی بخشی از فولکلور و ادبیات طالقانی ها را تشکیل می‏دهد . انشاء الله و البته با یاری هم ولایتیها سعی خواهد شد این نوع داستانها در حافظه تاریخ ثبت و ضبط گردد .                                       
اینک داستان« غول در اسکولدر » روایتی دست اول از کربلائی فتحعلی باریکانی تقدیم می گردد:

«بَبُم چبَه پیله مِینِی، چند مرتبه که تِی بَه این حکایت بُگوتم» اما من دست بردار نبودم و این چنین بود که کبلائی در بهار سال 1360 اینچنین ادامه داد:

ان سالها طالقان ی میان اصلا جَده دَ نَبه . هر کس که می خواست شهر بُشو را می‏کت از میان ویشه ای عسلی سر و ابراهیم آبادی گردنه رد می گست و بعد از صمغ آبادی ده تا سبلاغ و قزوینی جده، پیاده یا مالی سر - یه راه دیگه هم بَ که از اسکولدرِ دَرَه تا تنگه دَرَه و بعد به هِیو [1](روستای بخش مرکزی ساوجبلاغ )وارد می گست.آن سال ....

آن سال یکی از سالهای دهه 1310 بود که کبلائی جوان بیست و جند ساله با تاخیر از روستای هیو همراه قاطر و الاغ با بار و بنه به سمت طالقان به راه می افتد . راوی چنین ادامه داد که :«البت دیر راه کتُم»

نقشه مسیر اسکولدره (هیو - باریکان)و این چنین شد که کبلائی ظهر در روستای «شاهتوت شلمزار »بود و سپس در عصر تازه به پائین گردنه مابین ارژنگ قله و گردنه ابراهیم آباد ،جائی بالای سر روستای فشندک رسید . می دانست که شبانگاه به باریکان می رسد .شوق دیدار خانواده و رکورد شکنی!سفر یک روزه حس غریبی در او ایجاد کرده بود. این بود که مدام به مالها نهیب می زد . حیوانها در زیر بار صبورانه راه می سپردند . زمانی به بالای گردنه رسید و« طالقان دیَار گست» که نیزه های زرین آفتاب کم کم از سینه آبی آسمان رخت بر می بست و می رفت که در چاه الموت فرو غلتد.

شب آرام ارام سایه بر زمین و آسمان می کشید .آسمان صاف بود میلیونها ستاره بر پهنای زیبای آسمان شب طالقان سو سو می زدند. اوائل شب بود که به پائین این‏سوی گردنه رسید.

کبلائی تنها بود.صدای هوی هوی باد در گوش دار و درخت زمزمه وهم انگیزی داشت. به اسکولدر که رسید ،راه خود را به حاشیه رودخانه «باریکان روخانه» کشاند. دیگر چندان راهی باقی نمانده بود . در پائین دره هوا تاریکتر شده بود . دیوار های دو سوی دره اسکولدر آن‏چنان سر بر آسمان سائیده بودند که تنها دریچه ای باریک از آسمان ستاره باران طالقان دیده می شد. هر چند تنها بود. اما شوق رسیدن به خانه موجی از شادی در دلش نشاند. زمزمه ای را آغاز کرد . کبلائی خوش صدا بود و در مراسم تعزیه و محرم مرثیه سرا بود.

تک دو بتتی هائی از فائز و بابا طاهر حفظ بود.شروع به خواندن کرد:

خوشا آنانکه الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

صدا در دره می پیچید و طنین آن بسیار خوش آهنگ‏تر در گوش می نشست .اما افسوس که آرامشی در پی نداشت . کبلائی تنها بود و وهم پنجه در جانش می‏کشید . دمی به خود نهیب زد . قامتی راست کرد و نفسی تازه کرد .چوب دستی را محکم چنگ زد . به صدای سُم چهارپایان که سر در گریبان در پی هم می رفتند، لمحه ای گوش داد . حیوانات انگار با استشمام بوی«بهار بند» چابکتر راه می رفتند . صدای راه رفتنشان با ریتمی آهنگین بر دل راه مالرو ، گوئی نوازنده «گوشه ای از دستگاه» بی کران آفرینش بود .این صدای آشنا هر چه بود نشان از زندگی میداد . کبلائی به خود گفت : تنها نیست!

اما صدای شر شر آب و گویش نجوا گونه باد در گیسوی درختان تبریزی و بید دوباره بی قرارش کرد. در افکار دور و درازی غوطه‏ور شده بود که ناگاه مرغی آشیان گم کرده از بیشه زار حاشیه باریکان روخانه به ناگاه پر کشید و دمی بعد بیکباره خاموش شد . ناگهان سکوت سراسر تنگه را در بر گرفت . شاید آب هم از حرکت ایستاده بود ! ترسی ناشناس  دل کبلائی را از جای کند؟ تنها بود و افکاری سیاه در ذهنش موج می زدند . بارها از جن و غول و پری شنیده بود مادر بزرگش در شبهای طولانی زمستان قصه های پر جذبه از این موجودات ماورائی با آب و تاب فراوان برایش گفته بود . اینک در این اندیشه بود که اگر آنان راه را در این دل شب بر آو ببندند چه کاری از دستش بر می‏اید؟

شنیده بود که این طایفه به احترام اسماء الهی با بنی بشر کاری ندارند. زیر لب بسم اللهی گفت و همچنان در پیشاپیش کاروان کوچک گام بر می داشت.خسته بود و راه باریک و تاریک . عرق بر پیشانیش نشسته بود . سر در گریبان داشت و به راه می‏نگریست. وه که چه طولانی شده بود. گوئی نمی‏خواست مسافر را به مقصد برساند. نگاه را از روی جاده برداشت و به روبرو نگریست و به ناگاه قلبش از تپش ایستاد ! زبان در کام نمی چرخید . وحشت در چشمانش دوید. غول اسکولدره

موجودی بس عظیم بر دو سوی تنگه ایستاد بود. از ذهنش این کلمه گذشت«غول» ؟!

ایستاد و قاطران نیز ایستادند!با ترس دوباره نگاه کرد . دره سیاه بود و آن موجود سیاهتر! آنچنان بزرگ بود که شانه هایش به دو سوی دره اسکولدر تکیه داشت و قامتش به بلندای دره بود. نفس در سینه اش سنگینی می کرد و عرقی سرد در اندامش نشست.خواست به خود نهیب بزند . اما منظره چنان رعب آور بود که ذهنش یاری نمی کرد. زانوانش سست شده بود و تاب سنگینی بدن را نداشت! تنها در دره‏ای تاریک و بی یاور در دل شب . چه سرنوشت نافرجامی. آما انگارچشمهایش می سوخت؟

شوری عرق نشسته بر جبین اینک به چشمهایش نیشتر می زد . نا‏خوداگاه کف دست را به پیشانی سائید ، دست که از مقابل چشمان کنار رفت ، غول هم رفته بود!؟

موجی از شادی در دلش جوانه زد . اما کجا رفت؟ چگونه به یکباره رفت؟ شنیده بود که دیوها و غولها تنوره می کشند و به آسمان می روند ! اما چطور اینگونه بی صدا؟ دستش هنور بر پیشانی بود . حس کرد که جیزی را لمس می کند ،انگشتان را جمع کرد و باانگشت شصت و سبابه آن چیز را از روی پیشانی برداشت . نخی بود از کلاهش! ؟نخ را که کشید غول دوباره به دره بازگشت!

قاتنگه اسکولدرهطر فرت و فرت می کرد و بی صبرانه در راه ایستاده بودن. کبلائی  لبخندی بر لب داشت . از خودش خنده اش گرفته بود. یک تار نخ و این ترس عظیم ؟!در این فکر بود که قاطر آرام سر به کمرکبلائی سائید . و این یعنی شتاب به سوی باریکان .اما با فراغ بال و خاطری آسوده!

در پایان حکایت کبلائی فتحعلی گفت:

بَبُم . غول و دیو طالقانی مِیان دَ نَبی ! اما چی میدَانُم شاید اَل و جُن ..؟!








نویسنده:فرهاد باریکانی-مهر 1388



[1] = هیو، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان ساوجبلاغ در استان تهران ایران. نزدیک ترین شهر به آن از استان قزوین شهر آبیک و از استان تهران شهرهای هشتگرد و نظرآباد است. و در جنوب شهرک طالقان واقع شده‌است .این روستا در دهستان هیو قرار داشته و براساس سرشماری سال ۱۳۸۵جمعیت آن ۸٬۰۶۱نفر (۲٬۲۴۷خانوار) بوده است. هیو که قدمت ۲۰۰۰ ساله دارد در مجاورت کوههای البرز قرار دارد و به علت نزدیکی به مراکز رفت و آمد بیش از روستای شلمزار رشد کرده‌است.ودارای مناظر زیبا در دامنه کوههای البرز می‌باشد. در گذشته نه چندان دور در این روستا اکثریت مردم به کار معدن مشغول بودند خاصه محصولات معدنی آن ذغال سنگ است.

وقایع نگاری

آداب وسنن

كشاورزي / دامداري

خاطرات روستا

بازگشت به صفحه قبل

بازگشت به صفحه اصلي

 
  آمار سایت
 
   
   
 
Copyright 2008-2009 © All rights Reserved By Barikan.org
Designed By PARS KEYAN Co.