تاريخ :

وب سايت باريکان " يکي از روستاهاي شهرستان طالقان "

 
 
   

 

 گذری بر خاطره «جاده باريكان»

این روزها که سوار بر خودروی پر شتاب ، شتابان از جاده طالقان عبور می کنی ،آنگاه که به دو راهی باریکان می رسی و فرمان را به جنوب می گردانی و با تعویض چند دنده ، از دو پیچ که بگذری خود و خودرو را در بالای سر بالائی باریکان می بینی ! اما آیا تا کنون تصور کرده ای که این راه زیبا چگونه احداث شد؟

آنروزها عموم طالقانیها صبح زود ساعت ۵ ویا ۶ با اتوبوس از گاراژ اتو طالقان یا اتو عظیمی و در اوائل دهه 50 از ترمینال غرب به مقصد طالقان حرکت می کردند . اتوبوس پس ازگذر از جاده قدیم کرج به گرم دره و پس از آن به کرج می رسید و از پل قدیمی کرج که می گذشت ، شهر نه چندان بزرگ کرج را پشت سر می نهاد و در جاده قدیم قزوین از ینگه امام ، هشتگرد و آبیک عبور می‏کرد  و به قشلاق که می رسید،اتوبوس سر به شمال بر می گرداند و رهسپار «جاده طالقان» می گشت . از زیاران که می گذشت دمی در صمغ آباد توقف می کرد و پس از آن که ابراهیم آباد را پست سر می نهاد ، لمحه ای دیگر در چشمه گردنه ابراهیم آباد می ایستاد تا مسافران سر و صورتی صفا دهند.سپس اتوبوس ناله کنان گردنه را صعود میکرد و به بالا که می رسید نفسی تازه می کرد و سرازیری گردنه را تا زیدشت یکسره می پیمود . زیدشت ایستگاه پائین طالقان بود و توقف در آن دقائقی به طول می انجامید. پس از آن اتوبوس از سرازیری تند زیدشت پائین می‏آمد و از فلکبا روخانه و قهوه خانه علی اکبر و دو راهی فشندک می گذشت و نرم نرمک به آبنما باریکان نزدیک می شد.

قلب مسافر تند تر می زند و بی صبرانه توقف در دوراهی باریکان را به راننده یاد آوری می کند. مسافر اینک در خنکای صبح یک روز تابستانی در ساعت 7 یا 8 در آبنمای باریکان از اتوبوس پیاده شده ‌و لحضه‌ای بعد چندین چمدان و ساک مسافر از جعبه بغل و یا از باربند پائین آمده و درکنار جاده بر زمین گذارده می شود و..... و اتوبوس میرود و ابری از گرد در سینه دشت بر می خیزد .

گرد و غبار جاده خاکی که فرو نشست ، ناگاه سکوت تمامی دشت آب نما و ماهیدشت را فرا میگیرد . مسافر می ماند و کوره راهی رو به بالا و حیرانی چگونه بردن بارهای سنگین به ده !؟

این داستان نیست تکرار مکرر سالهای دهه سی و چهل است. سرگردانی مسافرانی که می آمدند و یا می رفتند برای رسیدن به جاده اصلی طالقان مشکل مطرح آن روزگاران بود.اما همه چيز از يك شب نشيني در شب جمعه‌اي از اواخر تیر حدود40 سال قبل درسال 1346 یا 1347 آغاز شد.

آن شب در ايوان خانه مشهدي لطف الله جمعي از باریکانیها گرد چراغ گرد سوز نشته بودند. پسران مرحوم مشهدي لطفعلي باريكاني ، شادروان علي و محمود نیز دحاج محمود باریکانیر كنار پدر بودند و روبروي آنها شادروان حاج سيد تقي باريكاني ، كدخداي باريكان نشسته بود . استكاني چاي كه نوشيده شد . كدخدا رو كرد به محمود و گفت:« آقا محمود  اين سُزاواره كه تو وزارت راه میان دِباشي و باريكانی بَه«راه» دَنَبُو؟؟! »

اين پرسش ولوله ای در جان محمود خان انداخت كه شعله كشيد و آتش زد. رو كرد به حاجي سید تقی و گفت:« من آرزويم اين است . اما مشكل زمينهائي است كه در مسير جاده از آبنما تا ده قرار دارند و مردم بايد برای اهداء زمین راضي باشند».حاجي در پاسخ گفت « مَردمی رضایت رو بیَل مُنِی بَه! يكيش پِیَرُت» . راست مي گفت بسياري از زمينها درمزرعه لات و ميان دشت كه در مسير جاده قرار داشتند در مالكيت پسران مرحوم غلام علي ، لطفعلي و فتحعلي بود. خدا بيامرز مش لطفعلي در جواب گفت « مُو راضيم بَبُمْ»

واين‌چنين شد كه اولين گام در زميني شدن روياي دیرینه«راه ماشین رو» برداشته شد.

آقا محمود عصر ان جمعه به تهران برگشت و اوائل آن هفته با رئيس اداره حسابداري وزارت راه موضوع راه را درميان گذاشت و گفت اهالي هم كمك مي‌كنند.اما رئیس فقط با بردن جيپ اداره راه به باريكان موافقت كرد! و اینگونه بود که«پروژه راه باریکان» بدون دستگاههای راهسازی فقط با یک ماشین سواری «چیپ» کلید خورد!؟

گفتگو در شب نشین شب پنج شنبه هفته بعد ، تا پاسی از شب ادامه داشت . کار دشوار بود. راضی کردن مالکین شاید امروز چندان به چشم نیاید (هر چند این روزگار زمین نه به دلیل زراعی بلکه برای ویلا و اپارتمان سازی!!؟ اهمیت چند چندان یافته است) ، اما آنروز که « زمین» ، همه دارائی و درآمدروستا نشین بود. این گره معضلی بود که سر رشته آن با تدبیر کدخدا و وساطت بزرگان باریکان گشوده شد.

عصر پنج شنبه صدائی رسا در آسمان ده پیچید: «هوی !کدخدا بُگُوتِی فردا اِلِیجَارِه جَدِ‌ه‌ای بَه . هوی...» .این صدای مرحوم«اسداله» دشتبان آن سال روستا بود که اهالی را به همیاری برای کار جاده فرا می‌خواند. الیجار یک تعاونی بی نام نشانی است که در آن همه خانوارها موظف بودند با تشخیص کدخدا ، مردان را برای امور عمرانی ده گسیل کنند .

در گرگ و میش سپیده دم ،آفتاب هنوز بر آسمان تیغ نور را نگشوده بود که مردان و جوانان با بیل و گلنگ در میدانگاهی ده «رُونَا»جمع شدند. 50، 60 نفری که شدند گام در کوره راهی گذاشتند که از ده به سمت جاده اصلی طالقان میرفت. کوره راهی که میرفت پس از آن «راه» باشد!

همه بودند باریکانیها یکجا گرد آمده بودند. میرزا جان، طهماسب ،صمد،رحمت،بیکی(بیک آقا)،مش احمد ، محمد، حاج ابوالقاسم ،کبلائی فتحعلی ، مش لطفعلی ، علی خان، مش خیرالله، شیر علی،شعبان علی،مش حمید،سید حاجی، مش نصرت و....

ابتدای جاده از مکان کنونی آن در«آبنما» نبود . صد متری جلوتر به سمتاولین ماشین در جاده باریکان شهرک و از کنار تپه «جارو زمینان» آغاز شد.اولین گلنگ که بر دل خاک نشست، جیپ محمود خان سرش را از روی جاده خاکی طالقان به سمت روستا برگرداند و رد چرخ اولین خودرو، بر کالبد زمین باریکان بر جای ماند!

جاده 200 متری که تا زیر سر بالائی مزرعه«لات»پیش رفت اختلافی بر سر مسیر پیش آمد و کار متوقف شدکه با وساطت بزرگان کار ادامه یافت . نزدیکی ظهر جاده به «لَاتِی اّسَّلجاده در لاتی اَسلی سَری سَر» رسده بود و پانصد متری پیش آمد بود. و جیپ آقا محمود نیز بر تارک جاده خود نمائی می کردد.گوئی این مرکب آهنین به خود می بالید که اولین سفیردر وصال روستا و شهر است!؟

جاده پس از آن که به مزرعه میان دشت رسیدند. دوباره کار گره خورد . در زمین مش لطفعلی سیب زمینی کشت شده بود و گره بر پیرمرد افتاده بود. رایزنی آغاز شد و اندکی بعد با ذکر صلوات جاده راه خود را از میان «کرتهای سیب زمینی» گشود و دوباره لبخند بر چهره‌ها نشست. اندکی بعد سفره نهار که هر کسی با خود آورده بود، در فضائی شاد گسترده شد. اینک کم بیش زنان و کودکان نیز به گرد مردان کار حلقه زده بودند . مردانی با صورتی تیره از آفتاب آما با قلبهائی سپید و مملو از یادخدا.

بعد از نهار با نهیب کدخدا تب و تلاش ساخت جاده از نو آغاز شد.کار در بعد ازظهر به سخت‌ترین قسمت رسید. روستا بر بلندی دیواره ای ، دشت «میان دشت» را به نظاره نشسته است و گشودن راهی از میان آن بلندی و بدون ابزارهای راه سازی به واقع کاری بسیار سخت و دشوار بود. اما همت مردان آسمانی بالاتر از بلندی خاک بود . دستان نیرومند باریکانیها به کار افتاد و سینه خاک شکافته شد . ساعتی بعد جاده به بالای بلندی رسیدو تا ابتدای باغ کنونی ورثه مرحوم کبلائی فتحعلی هر چند با دشواری ،اما کم و بیش آماده شد.

محمود  در پشت فرمان جیپ اندکی تامل می‏کند. شیب تند است !! البته بسیار بیشتر از وضعیت حتی دشوارکنونی ! اینک موجی از بیم و امید محمود را فرا گرفته است .آیا موفق می شوم؟کلاج را میفشارد و دنده 1 و کمک دنده را جابجا می کند . قطرات عرق بر سر و گردنش جاری شده است .دستانش محکم فرمان را در آغوش گرفته است! با گفتن «الهی به امید تو» پای را از کلاج بر می دارد و جیپ از جای کنده می شود و شتابان راه ناهموار را طی می کند . کودکان فریاد زنان به دنبال می دوند. زنان و مردان غرق در شادی هستند . ماشین با کمک مردان به بالای سر بالائی میرسد و محمود خان لبخندی از سر غرور و افتخار می‌زند.

هنوز تا غروب آفتاب ساعتی مانده که جاده و اولین خودرو به اولین کوچه آبادی و پشت خانه «علی خان» میرسد . مردم دور جیپ حلقه زده اند. با اشاره کدخدا سید تقی، گوسفندی به نشانه شکر از درگاه الهی در جلوی ماشین قربانی می شود .بوی اسفند فضا را آکنده است. نقل و گل برگهای گل محمدی بر روی چیپ پراکنده می شود. و باریکانیها یک گام به تمدن لجام گسیخته نزدیکتر می شوند.. رویای وصل شدن به شاهراه تمدن!! به حقیقت پیوسته است.اما افسوس که به ناچار و در جبر ناگزیر زمانه از همین جاده جوانان روستا به شهر رفتند و ... و روستا دیگر«آن روستا» نشد.

طولی نکشید که اولین اتوبوس نیز در دو ماه بعد، از این جاده ناهموار و کم عرض عبور می کند و به روستای باریکان میرسد. این دیگر باور کردنی نبود. ده ز یر و رو می‌شود! همه اهالی شتابان به «زیر باغ» می آیند و در آنجا که موسوم به « دو جوزدارن» است ،نا باورانه به اتوبوس خیره می‌شوند. فقط راننده‌ای جسور و بی باک می توانست چنین خطر کند و «رجب» پسر بیست و چند ساله کبلائی فتحعلی در آن سالهای جوانی همواره مرد خطر بود!!.شاید روزی خاطره مسابقه اتوبوسرانی! او در سرازیری گردنه را که شرحی بسیار جالب دارد را به نگارش درآورم .اتوبوس دماغدارگاراژ عظیمی از سه راه امام زاده معصوم ساعتی به ظهر مانده بود که به باریکان رسید، اما مشکل آن بود که چگونه باز گردد؟!!جاده 2 تا حداکثر 5/2 متری برای اتوبوس غول پیکر بسیارکم عرض بود . اما رجب خان بر روی همین جاده سر و ته کرد و پس از آنکه گونی های سیب زمینی محصول استراتژیک آن زمان باریکان را بار زدند با تعدادی از باریکانیها راه تهران را در پیش گرفت.

پس از این تا مدتها فقط چند خودرو کم و بیش مرتباً به باریکان میآمدند. شورولت حاج قدرت جیپ مرحوم اکبر آقا و اپل مرحوم حاج داود

جاده میناوند هم چند سال بعد در بالای سر بالائی به دو شاخه تبدیل شدو با دور زدن ده به مدرسه رسید و پس از آن تا مزرعه سنگ دشت ، آسمانکوه و تا روستای زیبای میناوند ادامه یافت . این جاده با ادوات راهسازی و بلوذر و لودر و ساخت پل ساخته شد و طی آن شیب سر بالائی نیز تا حدودی اصلاح شد . اما متاسفانه برای خاک ریزی جاده ، قسمتی از تپه تاریخی و زیبای و نوستالژیک «خوزه کول» نیز تخریب شد. آثار این تخریب در شمال تپه و در «گیلنکی چکی سر» و نیز در رانش بخش غربی آن کاملاً مشهود است.

جاده اصلی طالقان تا سال 64 شوسه بود و سپس اسفالت شد. جاده روستای باریکان نیز تا سال 68 همچنان خاکی بود و پس از ان اسفالت شد.

«با تشکر از حاج محمود و رجب باریکانی که در نگارش متن با یادآوری خاطرات کمک شایانی نمودند. چنانچه اشتباهی در تاریخ و اسامی افراد به نظرتان می رسد یا نکات نا گفته دیگری هست . لطفاً و عنایتاً ابراز فرمائید»

نوشته:فرهاد باریکانی


 

وقایع نگاری

آداب وسنن

كشاورزي / دامداري

خاطرات روستا

بازگشت به صفحه قبل

بازگشت به صفحه اصلي

 
  آمار سایت
 
 
  نظرات مربوط به این پست
 

بدون نام
از حاج فرهاد به خاطر پيوند دادن ما با تاريخ روستاي مان سپاسگزارم

بدون نام
نگارنده ي متن زيباي جاده بسيار زيبا ودقيق لحظه به لحظه ي احداث جاده باريكان را وصف كرده واين موضوع باعث مي شود خيلي از افرادهمچون حقير با نحوه ي ساخت جاده اشنا شوند پس هم ولايتي خدا قوت

مریم باریکانی
متن زيباي جاده باريكان خاطرات دور را همراه با اشك برايم زنده كرد

همشهري قدردان
به واقع يکي از زيباترين مطالب ارائه شده ،گذري بر خاطره «جاده باريكان» ميباشد. توفيق روز افزون شما را در اين مهم مسئلت مينماييم و صميمانه از زحمات مفيد و تاثير گذار شما قدرداني ميگردد .

 

   
   
 
Copyright 2008-2009 © All rights Reserved By Barikan.org
Designed By PARS KEYAN Co.